تبلیغات
نگاهی زیبا...! LOVE YOU نگاهی زیبا...! LOVE YOU
اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست.
برای اندکی تامل! شاید که ما هم او شویم ...!
پست قبلی واسه هفته اول مهر بودش چهار ماه گذشت ..!!           به همین راحتی ...!

خنده دار این جمله که این روزا همه تکرارش میکنن به همین راحتی...! "

کاش به همین راحتی بود ...!

زندگی میگذره ولی ای کاش ...

ای کاش ...! 

ولش به قول بزرگی شکر که میگذره ... گذر عمر مرا ...!!

بگذریم ... 


یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد ،  پس نگو 

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم گرچه جسم به ظاهر خسته است ولی دل دریاست   

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد  باشد !

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز   

باکی ندارم از هیچکس و هرکس  ! 


هر شب تو را به خواب می بینم که به مهربانی لبخند می زنی و من ...

آنگاه آهسته کلمه ای به من می گویی اما چون بیدار می شوم خبری نیست و آن کلمه را نیز از یاد برده ام.


از یک جایی به بعد به خودت که می‌آیی پر شدی از رفت و آمد رویاهای پابرهنه‌ای 


که اعتبارشان نسبت مستقیم دارد با آرزوهای خطور نکرده در سر واقعیت!


از یک جایی به بعد خارج از فهم جوانی و پیری خاطره در تو دلقکی می‌شود 

که زورش دیگر به اتمام یک سیرک خنده‌دار نمی‌رسد..


از یک جایی به بعد شهر در خاطرات ذهنی‌ات به گل می‌نشیند تا دست از عصا درازتر برگردی.. 

برگردی به خواب، به رویا، به هر چیزی که دیدنش از زندگی عینی، لذت‌بخش‌تر است.


از یک جایی به بعد فقط باید خوابید که تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است 

و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد..




عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که

 خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.

تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند.

می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت.

اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.

احتیاط باید کرد.

همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.

بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند..


چند جمله ی خواندنی :

در این راه طولانی، که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند. 

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی. 
مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم 
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد. 

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه‌ی نگاه کردن را. 
مخواه که انتخاب‌مان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویامان یکی. 
همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست 
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است. 

دو نفر که سخت و بی‌حساب عاشق‌ هم‌اند و عشق، آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، 
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند!
اگر چنین حالتی پیش بیاید باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد، 
بگذار فرق داشته باشیم، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ 
اما نخواهیم که بحث، مارا به نقطه‌ی مطلقاً  واحدی برساند.

بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.
بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم؛ 
اما سرانجام نخواهیم غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است، تفاهم بهتر از تسلیم شدن است.
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم 
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی‌آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

دونیمه، زمانی به راستی یکی می‌شوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» می‌سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، 
نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه‌ای را پیش نکشند؛ 
پس بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکات‌مان، رفتارمان، حرف‌زدن‌مان و سلیقه‌مان، کاملاً یکی نشود 
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف‌ها و حتی اختلاف‌های اساسی‌مان، باقی بماند 
و هرگز، اختلاف نظر را وسیله‌ی تهاجم قرار ندهیم…

بیا متفاوت باشیم!



نوشته شده در تاریخ 1392/11/3 توسط حامد منیعی | نظرات ()

دیشب با یادت تمام شهر را قدم زدم ...!
من ... زندگی ...! عشق ... بهار ... بهار ... بهار من کجاست؟!
بی تو اما... قدم هایم ...؟! رنگ خزان گرفته ...
خزان ... خزان ...!!     

بی تو اما عشق ... زندگی ...  بهار را نمیخواهم ...
من هبوط را دوست میدارم ... خزان را...

"خزان بی تو ...! بهاری است به امید خزان ...."

بهاری سیاه ... سیاهی به تلخی لحظه ی دیدنت ...
لحظه ای که تمام وجودم را به لرزه انداخت


اما تو ... بهار را تا خزان سر میکنی ...! سر میکنی...! 
بهار من لحظه ی درو نزدیک است ... 

""  بیچاره مترسک !!  ""

با این همه سکوت میکنم ...دیگر حضورت را نمیخواهم ...
به بودن با خیالت عادت می کنم ... دیگر بهار و خزان را نمیخواهم من هبوط را میخواهم...!!

هنگام باران وقتی تمام پرنده ها دنبال سرپناه میگردند عقاب به اوج میرود ولابه لای ابرها پرواز میکند... 
میخواستم بگویم چقدر حال این پرنده در روزهای بارانی ... روزهایی که تو نیستی شبیه من است... 
من در این روزها به کسی پناه نمیبرم و زیر چتر کسی نمیروم...بالا میرم...اوج میگیرم...
نمیتوانم دروغ بگویم عشقم چیزهایی هست که بیشتر از حضور توآنهارا دوست دارم مثلا آرامش تو و احترام به خلوتت...
آری تنها میمانم تا کسی حواسم را پرت نکند من این تنهایی رااین دلتنگی رااین غذاب بی  تو بودن را دوست میدارم...!


تا ندیده بودمت دنیا به کامم شیرین بود ... به خود میبالیدم ...
سرشار از امید و ارزو به آینده ایمان داشتم ... بهتر بگویم جوانیم رنگ جوانی داشت ...

تا تو را دیدم ...! دنیا رنگ دگر گرفت ... زندگی رنگ دگر پیدا کرد... زندگی در تو  خلاصه میشد...
و من در جستجوی راهی به سوی زندگی ... راهی به سوی تو...

آنقدر در زندگی غرق شده بودم که حتی زندگی را از یاد بردم ...
انگار حرف مادرم را فراموش کردم : مواظب خودت باش!
آری من مواظب خود نبودم ...خود را گم کردم تا تو را بیابم ...

تو ... تو ... تو ...
دیگر خسته شدم از این همه تو ... خود را میخواهم ...

 

""" تولــــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــارک """

کوتاه میگویم دوستت دارم
کوتاه ولی به بلندای یک عمر .

 

پایان

 



نوشته شده در تاریخ 1392/07/5 توسط حامد منیعی | نظرات ()

هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟
نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !

خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که …
خیلی دوستش دارم خیلی !

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری…
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت…
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم …
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود…!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد…

تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.
بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما 
عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها 
زمان بزرگی عشق را درک می کند.”!

آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد،
شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش دوست می دارد،
حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو
، نادیده بگیرد،
چه قدر دوســتت دارد !
و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد

 

عشق یعنی همه درد ها برای من بخاطر لذت او

 



نوشته شده در تاریخ 1392/04/19 توسط حامد منیعی | نظرات ()

آدمای دلتنگ ؛
وقتایی که خیلی بهشون خوش میگذره و میخندن ،
یهو سرشون رو برمیگردونن اونوری ...
یکم ثابت میشن ...
یواش یواش چشماشون پر اشک میشه.

 دلم می خواست می شد: با نگاهت قهر می کردم

برایت می نویسم آسمان ابری ست ، دلتنگم

و من چندی ست دارم با خودم ، با عشق می جنگم

اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را

و سهم چشم هایم را ، سکوتم را ، صدایم را

اگر می شد برای دیدنت ، دل دل نمی کردم

اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم !

دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده

کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده

همیشه بت پرستم ، بت پرستی سخت وابسته

خدایش را رها کرده ، به چشمان تو دل بسته

تو هم حرفی بزن ، چیزی بگو ، هر چند تکرار

 

ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ، ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻫﻢ!

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯽ؟

ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ.

ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ.

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟!

ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ‌ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.

 

 



نوشته شده در تاریخ 1392/04/8 توسط حامد منیعی | نظرات ()


نه باورم نمیشه که ، تو منو از یاد ببری


تولدم شد بی وفا ، از تو نیومد خبری



فردا تـــــــــــــــــــــــــــولدمــــــــــــــــــــــــه........................


فردا ساعت ۴صبح بدنیا میام............راستش نمیدونم چی باید بگم فقط مینویسم که خودمو از یاد نبرم همین ....


شبی که ندانسته نطفه بودنم بسته شد

و تپش زندگی در قلبم به صدا در آمد

سحرگاهی که ورودم را به دنیای معما ها

با گریه آغاز و در آغوش مادرم دوباره به خواب رفتم،تو با من بودی

بچگی های معصوم پر از صداقت های مومن،پر از قهرمانهای جاودان

زمانی که خوشبختی در پرواز پروانه های رنگین بود،تو با من بودی

وقتی که یاس زندگی با پرواز پروانه ها به هوا رفت و خنده در چشمهای مهربانت مرد،تو با من بودی

لحظه ای که اولین بار چشم در آیینه دوختم و در حیرت بودنم فرو رفتم ،تو با من بودی

وقتی به پوچی قهرمانهای داستان ایمان آوردم

و به دنبال معنای پاکی در چشم آدمها خیره شدم

و تفسیر صداقت را در کتاب زندگی دورویی یافتم ،تو با من بودی

تو با من بودی از ابتدا از نخست مثل سایه مثل خواب

با من بودی بامن زیستی و با من رشد کردی

قهرمانها در چشم من مردند،صداقت در دستهای دو رویی له شد

خوشبختی در پرواز پروانه نبود ،و خدا لابه لای ابرها خانه نساخته بود

معما های زندگی یکی پس از دیگری حل شد

اما معما ی وجود تو بزرگتر و بزرگتر از وجودم گشت

به من بگو کیستی؟چیستی تو ،خواب هستی یا بیداری،رویا هستی یا هوشیاری

به من بگو تا شوق را از شور،عشق را از نور

و سیب سرخ زندگی رااز باغ رویا های دور بچینم،به من بگو....



آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که تو بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند



نوشته شده در تاریخ 1392/03/13 توسط حامد منیعی | نظرات ()

بعضیا حتی ارزش فکر کردنم ندارن ...!! البته خودشون باعث میشن که اینطوری شه..!!

جالب هر وقت که دلم تنگ میشه خودمو با 1 نخ سیگار آروم میکنم . هر وقت که نیت میکنم دوباره ببینمت با خودم لج میکنم و میگم ولش کن بابا بذا 1 سیگار بکشیم...!!

چه روزای بدیه این روزا ....!! با این که دوست ندارم سیگاری باشم ولی تنها چیزی که آرومم میکنه همینه.... 

 

اگر دوست نداری با من صحبت کنی درکت میکنم
اگردوست نداری مرا ببینی درکت میکنم
اگر دوست نداری حالم را بپرسی درکت میکنم
امــا اگر دیگر دوستت نداشتم این بار نوبت توست که درکم کنی
...

حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟
میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم
لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،
حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،
چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم
چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست …
به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت …
فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید…
این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم…
نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست …
تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ….
حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ، اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را…
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟
صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ، حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی …
گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی….

 

بسه دیگه حرفی نزن، هیچ چی بهم نگو و برو

حرف حرفه تو شد آخرم، دیگه نمیخوامت تو رو
برو دیگه بام لج نکن، درم پشت سرت ببند
انقدم به خودت نرس، انقدر بیخودی نخند
تو دنبال ستاره ای، من آسمون پر ابرم
ایندفعه دیگه شوخی نیست، پر شده کاسه ی صبرم
برو اسم منم نیار، برو مرگ و شیون یه بار
هنوز نرفتی دلگیرم، تو بمون من خودم میرم
میرم و از دلم امشب، انتقاممو میگیرم
من میرم آخه این غمها، پشت منو نمیشکنه
ایندفعه موقع رفتن، بغضم دیگه نمیشکنه
هی بخند لجمو درار، من رفتم خوش به حال تو
من دیگه رنجیدم ازت، این خونه بی من مال تو

 

فرقی نمیکند کوچکتر باشد یا بزرگتر.....

باید آنقدر مرد باشد تا روی حرفش بماند...

وگرنه..........

دهان هر نــــامردی بوی گند "دوسـتت دارم" های الکی میدهد!!!



نوشته شده در تاریخ 1392/01/21 توسط حامد منیعی | نظرات ()

سلام خدایا به ما یاد بده هیچوقت به این راحتی در مورد کسی قضاوت نکنیم....!

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را بریم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم !!!

 

عشق اتفاقی خوب اما بغرنج است. حواستان باشد وقتی عاشق می شوید، عاشق کسی شوید که هست؛ تا مجبور نباشید بین خیال بافی هایتان بتی بسازید که یک روز در برابرش به زانو بیفتید و سجده اش کنید و فردا روزی تیشه به دست بگیرید، بتتان را تکه تکه کنید و با هر ضربه که به آن میزنید خودتان را نابود کنید.
ترم یک ، یکی از استاد ها چندبار برایمان تکرار کرد که "هیچ وقت خم نشوید؛ چون جسمی که خم می شود تصویرش کوچکتر دیده خواهد شد."
عاشق وقتی بی اعتنایی معشوق را می بیند می شکند.هم از رنجی که می برد و هم خود خواسته می شکند. می شکند تا که معشوق حقیقت محبت او را بپذیرد.وقتی این اتفاق بارها تکرار می شود، هرچند عاشق همان - یا لایق تر از آن - ـی است که بود اما در نظر معشوق چنان خوار و کوچک جلوه می کند که معشوق در خود رقبتی برای پذیرش او نمی بیند..!!

 

آرزویم با تو بودن است .........
اما نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو...
آرزویم این است ............
که بخواهی و بمانی.......
نه اینکه بمانی به خواهشم......

 

از خودت پرسیدی ؟؟؟
چرا در سرزمین من و تو ..
اگر زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند ...
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟

گاهی سراب می تواند معنای انتظار باشد
انتظار برای رسیدن
رسیدن به دورترین نقطه ی ممکن !

اما ای وای ...
که این سراب در هر وسعتی هم که باشد ، باز سراب است و پوچ !
لحظه ی تلخیست رسیدن
که تنها تو می مانی و عطشی که حالا زخمی عمیق بر جانت گذاشته ؛
کاش بدانیم سراب زندگی ما شاید زیبا ودل فریب باشد اما ؛
...
پوچ است و واهی ،
سراب هیچکس را سیراب نکرده
...

 

انصافـــ نیستـــ ، رفتنشـــ با خودشـــ باشد . . . فراموشـــ کردنشـــ با من . . . !!!

 

 

سیاه مشق هایم ارزانی نگاهت ...

بعد از رفتنت  تنها یادگاری هایم از بودنت همان هاست ...

تو که دیگر نیستی ...

لا اقل ...

بیا یادت راهم با خودت ببر ...

تو که رفته ای !

بی انصاف بی تو عذاب میدهند ... روحم را ... جانم را ... انگار زندگی را به بازی گرفته

خاطراتت ...!!

 

تو را با هر پکی که به سیگارم میزنم... فراموش میکنم... وتو میشی بهانه ای برای سیگار های بعدی



نوشته شده در تاریخ 1392/01/16 توسط حامد منیعی | نظرات ()

بهار بهار بهار بهار بهار بهار بهار بهار بهار بهار من خنده توست

بخند

تا تحویل شود سال من .....؟!

 

خدا جون سلام

 مخلصیم مارو که یادت هست ...؟! آره حق با شماست ... نمیخام احساس کنم ازت دور شدم... کمکم کن انسان باشم ...همین..!!

از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده ی جوانی از این زندگانیم..!!

خداوندا
بهار سبزِ تو، پس از هر زمستان سردت، به معنیِ امکان تغییر و دگرگونیست.
اگر هوای روزگارمان زمستانی است، ما به بهار تو همواره امیدواریم.
امید ما را به شکوفه رسان و دلمان را سبز کن.

خداوندا
کمک کن تا خصلت های نازیبایمان را با فکر صحیح، نگاه درست و رفتار انسانی جایگزین کنیم،
انسانِ تو سرور مخلوقات است و زندگی همچون سایر موجوداتِ بدون درک، در خور ما نیست.
به ما رشد هرچه بیشترِ فکر و شعور عطا کن.

خدواندا
ما را به این درک برسان، که جهان بازتابی است از رفتار ما!
دل بشکنیم، دلمان شکسته خواهد شد،
سخت بگیریم، بر ما سخت میگیرند،
بر کسی بتازیم، بر ما خواهند تاخت،
بی رحم باشیم، بر فرزندان ما بی رحم خواهند بود.

خداوندا
به ما لذتِ شادی دسته جمعی را بیشتر بچشان
تا بهتر بدانیم شاد بودن و پرانرژی بودنِ جمعی بهتر و بالاتر از شادی و خواسته های فردیست.

 

تویی که ادعات میشه همه دنبالتن ......

اینو بدون جنس ارزون زیاد مشتری داره

 

کوتاه ترین قصه ی دنیا :

رفت  

 
 
زندگی را دوست دارم ولی ... از زندگی دوباره میترسم ..!!
 
 
معلم گفت:
دوخط موازی هرگز به هم نمیرسند مگراینكه یكی از انها بشكند.
 
من گفتم:من شكستم پس چرا به او نرسیدم؟
لبخند تلخی زد وگفت:شاید او برای دیگری شكسته است..!!
 
دنیا را هم كه بگردم
باز در بهار

به رنگ چشمهای تو می رسم
 
چشمهایی كه عشق را
چه ساده ...
 
... سطر به سطر
در پس كوچه های قلب من
 
قلم زد...
نوشت و نوشت.....
 
بی خبر از آفرینش شعر نابی
كه اهنگش با هیچ سازی كوک نیست!
 
جز به آوای بودنت
در بطن زندگی ام...

 
 
بهار را به تو تبریک نمیگویم..
ترا به بهار تبریک میگویم
 
تو از هر بهاری ارزنده تری
 
بهارم...
 
 
درد اینجاست که

برهنگی مد شده و نجابت و حیا خز
 
 
کاش کسی یاد معلم ها می داد :
اول مهر شغل پدر‌ها را نپرسند ؛
وقتی هنوز احترام به همه‌ی شغل ها را و افتخار به همه‌ی پدر‌ها را یاد دانش آموزانشان نداده‌اند !
حالا قصه ی چشمان یتیمی که نم می‌خورد ، بماند
 
آری از پشت کوه امده ام..... چه می دانستم اینور کوه، باید برای ثروت، حرام خورد..... برای عشق، خیانت
 
کرد..... برای خوب دیده شدن، دیگران را بد نشان داد..... برای به عرش رسیدن، دیگران را به فرش کشاند.....
 
وقتی هم با تمام سادگی، دلیلش را می پرسم، می گویند " از پشت کوه آمده "...... ترجیح می دهم به
 
پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام، سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد..... تا اینکه اینور کوه
 
باشم و گرگ باشم
 
 
به قول بابام :مرد باش و هیچ وقت نامردی نکن . . .و اینکه تا جوونی از جوونیت لذت ببر.


نوشته شده در تاریخ 1391/12/29 توسط حامد منیعی | نظرات ()

انسان های "ساده" را احمق فرض نکنید . . .

باور کنید آنها خودشان نخواستند که " هفت خط " باشند .
. .

قابل توجه بعضیا:
اجتماعی بودن با لاشی بازی فرق داره ! زمین تا آسمون
!!!

یه دنیا دلم گرفته ...!!!!

تو بخواب نازنینم
به جان تمام دلواپسی هایم قسم
که لحظه ای دیده بر هم ننهم
و نگهبان تمام غزل های بر باد رفته باشم
قول می دهم یک مو نیز از سر قاصدک رویاهایت کم نشود
تو بخواب نازنینم ....
شب به خیر

 

اشتباه من املایی بود ٫ من فقط او را همدرد نوشتم ٫

گویا او هم ٫ درد بود ...

خدایا یادت هست؟ 

دستشو گرفتم آروم پیشت گفتم: "من اینو میخوام" ،

گفتی: "اینکه خیلی کمه! بهتر از اینو برات کنار گذاشتم."

پامو کوبیدم زمین گفتم: "من همینو میخوام! "

گفتی: " آخه نمیشه. قول اینو به کسه دیگه ای دادم

 

دلم واسه اون روزایی تنگ شده که کسی رو دوست نداشتم ٫

چه خوب بود اون بی خیالی ها ...

 

برای خودم مردی شده ام . . .
این روزها درسکوت سرسخت . . .
بی صدا گریه میکنم . . .
ولی !!!
دنیا مواظبم باش
. . .

خوش به حالت حوا ، خودت بودی و آدمت ! وگرنه آدم تو هم به هوای دیگری می رفت !!

میشه پرنده باشی اما رَها نباشـی / میشه دِلت بِگیره اَسیر غُصه ها شـی
حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت / اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی

تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی / واسه یه مُشـــتِ دوونــه اَهلیِ آدما شـی

توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی 
مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی

دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی
از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی

میشه پَرنده باشی اما رَها نباشـی
میشه دِلت بِگیره اَسیر غُصه ها شـی

حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت
اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی

تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی / واسه یه مُشـــتِ دونه اَهلیِ آدما شـی

توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی 
مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی
دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی
از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی ....
 
 
تا می خواهم از تو دل بکنم صبر می آید ٫

 این عطسه های زمستانی را دوست دارم .

 
 
حکایت من است
حکایت آن اسباب بازی خراب
که دارد، یکباره، همه ی
ته مانده ی کوکش را
با سر و صدای زیاد خالی می کند
و پس از آن...دیگر
ساکت خواهد شد، تا.... همیشه
این؛
حکایت من
است
 
 

 

      مثل قالی نیمه تمام

 

 

 

 

                                                                           به دارم کشیده ای

 

 

 

 

                                                                                                              یا ببافم، یا بشکافم

 



نوشته شده در تاریخ 1391/12/12 توسط حامد منیعی | نظرات ()

از تمام دلتنگیها،از اشک ها و شکایت ها که بگذریم    باید اعتراف کنم مادرم که میخندد خوشبختم.

این روزا تنها دلخوشیم اینه که بهت نزدیکم  میبینمت  با اینکه ندارمت... ای زندگی..!

فرصت زندگی داری بخاطرم خطر نکن بپای این شکسته ...!

 درخت گاهی دلتنگ تبر میشود..،
وقتی پرندگان سیم برق را به آن ترجیح میدهند
...

شهامت میخواهد دوست داشتن کسی که میدانی شاید هیچ وقت و هیچ زمان سهم تو نخواهد شد. 

خیلی سخته که یکیو به اندازه ی خودت دوست داشته باشی ولی اونو از خودت ندونیو هر روز به خودت بگی که قسمت من نیست ...خیلی سخته...!

خیلی سخته که یکیو از ته دل بخوای نه به خاطر چهره ی زیباش... نه به خاطر زیبایی هاش ...کاش میشد واسه دوست داشتنت دلیل داشتی اخه اینطوری راحت تر دل میکنی میگفتی یکی دیگه هم این خصوصیتو داره... کاش میشد ...کاش ...!

 تو را شاد می خواهم..

با من یا بی من!

بی من امّا

شادتـر اگر باشی

کمـی

-فقط كمی-

ناشادم

و این همـان عشـ ـق "است

                       

گاهی اوقات فقط باس رفت.....
باید جرات رفتن و خود خواهی کردنو داشته باشی...باید جرات متنفر کردن از خودتو داشته باشی...
مهربونی خوبه،ولی ...گاهی وقتا نباس مهربون باشی...گاهی فقط باس تصمیم بگیری و بری و هی بگی امان از اجبار...
گاهی باید مردِ رفتن باشی...مرد دل کندن و جا گذشتن تیکه ای از خودت تو خاطرات باشی...
گاهی اوقات باید قبول کنی که " دیگه این چشم ها نمی خندن... "
گاهی باید نباشی...نه برای خودت , فقط باید نباشی...
گاهی اوقات باید چشماتو ببندی...نگاهِ پشت سرت رو زجر بکشی و سیگارت رو دود کنی و به تنهاییت سلام کنی و امان از درد قفسه ی سینه و غورت دادن دود و بغض...
گاهی اوقات باید بخندی...باید شوخی کنی...باید مسخره بازی در بیاری باید چشماتو خندون نشون بدی که رفتن آسون تر شه... رفتنی که اجبارا خودت انتخابش کردی و باید رفت و دیگر برگشتی نداره...
گاهی اوقات باید بدونی که دیگه هیچوقت یکسری جملاتو به زبان نمیاری که داغی حرم خاطره رو نکوبه تو صورتت ...
گاهی اوقات هی باید به خودت بگی مرد باش بپا اشکت نریزه...
گاهی اوقات زندگی همین نیست...اجبار همینه...اجبار تصمیم میاره ، مجبور به انجام تصمیمی میشی که لِهت میکنه ...
گاهی اوقات , مثل اغلب , باید حرف هایی رو که تا نوک زبانت میاد رو غرغره کنی و غورت بدی و لبخند بزنی .
گاهی اوقات باید بدونی چشمات که پر شه دیگه کسی نیست که بفهمه...
گاهی اوقات باید خاطراتتو تو لیوان چای سرد شده با ته سیگار هم بزنی و غرق کنی و غرق روزمرگی زندگی شی و بری...
زندگیه دیگه...اجباره...اجبار...رفتنه ، میری و هی میری و میری و میری و باید رفت و درد داره که کسی فکر کنه این رفتن بخاطر خودت بوده...
درد داره که کسی فکر کنه حال خوبی که وانمود میکنی همون حال خودته...
درد داره که بشنوی ...
درد داره پیاده رو های این شهر ... پارک های این شهر زجر کٌش میکنن و وای از غرب که همیشه آفتاب اونجا غروب میکنه و غروب و غروب روز جمعه و تنهایی که هر روزت رو میکنه غروب جمعه...

 

چشمانم را می بندم و
در پشت پلک هایم
به انتظارت می نشینم ،
تو در رویاهایم
هنوز به من
سر می زنی...

سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “

چـه جمـلـه ای !

پــــُر از کـلیـشه …

پـــُـر از تـهـوع …

جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :

” ســرد اسـت “…

یـخ نمـی کنـی …

حـس نـمی کنـی …

کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه

چـه سرمایـی را گـذرانـدم

 

وقتی مردم از کسی تعریف می کنند
کمتر کسی باور می کند
ولی وقتی که از کسی بدگویی می کنند
همه باورشان می شود

ساده لباس بپوش! ساده راه برو!
اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!
برای درهم شکستن غرورت
!!!

دلم گرفته بهاره

تنها دلیلم واسه ادامه دادن....     م   ا   د   ر  



نوشته شده در تاریخ 1391/11/16 توسط حامد منیعی | نظرات ()

همیشه اونی که میتونه آرومت کنه داغونت میکنه...

سعی‌ کن آنقدر کامل باشی‌، که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران، گرفتن خودت از آنها باشد

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم 
و شور انگیز و شوق آلود بدامان شقایقها بیاویزم 
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم 
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا واکن لبانم را به تکرار سرود عشق که من آن مرغ غمگین شباویزم

خوشی با خوبی فرق دارد
به خاطر خوبی ها
از خیلی خوشی ها ، باید گذشت
...

سردم که می شود
تمام ِ اجاق هایِ جهان
برایم عشوه گری می کنند
اما من
تصمیم خودم را گرفته ام
برایِ گرم شدن
باید که تا آخر عمر
دنبال دست هایِ تو باشم

مرا از حادثه ها ترسی نیست
ترس من دیدن ِ آن حادثه ایست
که تو را خواهد برد
ترس من لبخند ِ خداحافظی ایست که لبانت را
شاد خواهد کرد
مرا از حادثه ها ترسی......هست
مرا صندلی ِ خالی ِ تو
مرا یاد های خیالی ِ تو
مرا بودن ها و نبودن هایت
می ترساند....می لرزاند
من از این حادثه ها می ترسم، می میرم
تو اگر می خواهی زودتر بروی
بی حادثه باش....

گل مغرور قشنگم 

من فراموشت نكردم 

دیگر تنها نیستم و از تاریکی شب هم نمی ترسم .. !
یادت به من ثابت کرد که در همه حال کنار من می ماند .. !

یک طرف جنگل ... یک طرف دریا

و من همان جاده ی میان این دو هستم

که محکومم به لذت بردن از راه دور
... ...
نه رسیدن به هیچ کدام

بد دردیست که عاشق باشی و راهی برای رسیدن به معشوقه ات نداشته باشی

گناهی که پشیمانی بیاورد ٬ بهتر از عبادتی است که غرور بیاورد . . .

جز با گریه

چگونه می توانم خالی شوم از این همه بُغض...!؟

هر وقت دیدی موندن و رفــتنت فرقی نمیکنه,برو ....



نوشته شده در تاریخ 1391/10/8 توسط حامد منیعی | نظرات ()

شاد بودنت را کف دستانم مینویسم تا وقت دعا اولین خواستم از خدا باشد

بدترین احساس زمانی است که...
خودت هم می فهمی که از خدا...
دور شده ای...!!!

سگی نزد شیر آمد گفت
بامن کشتی بگیر
شیر سر باز زد
سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت

شیر از مقابله با من می هراسد
شیر گفت
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند
که با سگی کشتی گرفته ام
!!!

در عرض یک دقیقه می شود یک نفر را خُرد کرد
در یک ساعت می شود کسی را دوست داشت
در یک روز می شود عاشق شد
ولی یک عمر طول خواهد کشید تا کسی را فراموش کرد

دوستت دارم‌ها را، نگه می‌داری برای روز مبادا
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده
شده‌اند

 

کــاش تــوی ایــن جــاده یه تابلــو نصــب میکــردن ....
واســه دلخــوشــیم...!!
"" تــــــــو ""
دو کیــــلومــــتر

 

 



نوشته شده در تاریخ 1391/09/22 توسط حامد منیعی | نظرات ()

همه بغض من تقدیم غرورنازنینت باد ، غروری که لذت دریا را به چشمانت حرام کرد .

چقدر سخته دو دل باشی که بخوای یه رابطه ی تموم شدرو شروع کنی یا اینکه.....

میفهمی که چی میگم؟!

و سخت تر از اون بزنی زیر عهدی که با خودت بستی ........!

 

جداکه شدیم هر دو به یک احساس رسیدم

تو به فراغت من به فراقت . . .

یک حرف تفاوت که چیز زیادی نیست

 

فقط چند لحظه کنارم بشین

یه رؤیای کوتاه، تنها همین

ته آرزوهای من این شده

ته آرزوهای ما رو ببین!

 

یادت باشد
دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش
حواست باشد ؛
دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است.

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...
صبور باش و ساکت

 

چشمان عروسکم را می گیرم
نمی خواهم
مثل من ببیند و حسرت بکشد
می ترسم بهانه گیر شود

گفت :جبران می كنم
گفتم كدام را ؟
عمررفته را؟
روح شكسته را؟...
دل مرده اما تپنده را؟...
حالا من هیچ !!!
جواب این تارموهای سفید را چه می دهی؟؟؟
نگاهی به سرم كرد وگفت:
وای...
چه زود پیر شدی!!!
گفتم :جبران می كنی؟
گفت: كدام را ؟

 

دلم واسه دوستم تنگیده خیلی نامردی مرد.......!

دندانم شکست ..

برای سنگریزه ای که در غذایم بود

دردم گرفت :

نه برای دندانم ..

برای کم شدن سوی چشم مادرم



نوشته شده در تاریخ 1391/09/13 توسط حامد منیعی | نظرات ()

وقتی حرمتها شکسته شود

ببخشید گفتن سودی ندارد

تا میتوانی سکوت کن

 

برای ماندن آدمها سازش کنید اما خواهش نـــــــه...

راستش شاید آخرین پستی باشه که میزارم ...

نمیدونم ...قبلنا هر وقت دلم میگرفت با نوشتن آروم میشد ولی حالا ...

من عاشقانه دوستت دارم،
و تو عاقلانه طردم می کنی،
منطق تو حتی از حماقت من هم احمقانه تر است
...

آنقــدر مرا سرد کرد

از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد

حالم خوب است …امّا گذشته ام درد میکند . . .

ایشالا موفق باشی تو زندگیت و ازم ناراحت نباشی.... آخه لامثب که چی ...؟

بعضـی وقتـا آدمـا یـه كـاری میكنـن,
كـه دیگـه نمیتـونـی دوسشـون داشتـه بـاشی....
ولــی عجیـب دلــت واسـه دوسـت داشتنشــون تـنـگ میشــه...!!

بزن به سلامتی عشقی که طالعش به اسمت نبود ولی

هنوزهم دوسش داری

بـــــــدترین کـــــــاری که یه نفــــــر می تــــــونه با دلــــــت بکنــــــه
اینــــــــه کــــــــه باعــــــــث بشــــــه . . . دیگـــــــــه ذوق نکنــــــی
از بــــــودن هیچـــــــکس . . .

ســراب هـم که دیـدی تـظاهر کـن که داری ازش آب میخـوری و سیـراب میشـی !

بعضی وقتا یه حرفایی میشنویم که واسه هیچوقت از این حافظه ی لعنتی پاک نمیشه

 

ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺷﮕﻠﯿﺶ ....
ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ؛ ﺑﻠﮑﻪ ﻫﻮﺳﻪ !
ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﻮﺩﻧﺶ ،
ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ﺣﺲ ﺗﺤﺴﯿﻨﻪ ....
ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻤﮑﺖ ﻣﯽﮐﻨﻪ !

ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺣﺲ ﺗﺸﮑﺮﻩ ....
ﻭﻟﯽ ....
ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ؟!
ﻋﺎﺷﻘﺸﯽ ...
ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌﯿﻪ

 



نوشته شده در تاریخ 1391/08/13 توسط حامد منیعی | نظرات ()

 گور بابای هرچی تعهد ................

گور بابای هر چی مرام و معرفت .........

گور بابای هر چی حرمت نگه داشتن ............

اصلا گور بابای همه چی...................................!!!

بخواب
مرد این قصه
به جایی نمیرسد
وقتِ دلتنگی را دیر آمدی
ساعتِ حسرت را خواب بودی
سهمی از این قصه نخواهی داشت
دیگر
فرصتمان دیر شده
واژه به آخر رسیده
می خواهم
سرودن را خاموش کُنم
از خودم دل می کنم
در بی خوابی ام
با شب میغلتم
شاید ماه هم امشب با من گریه کند
.

 

 

یكی من را به تخت ببنـدد

می خواهم زندگـی را تـرک کنم !

یكی من را به تخت ببنـدد

می خواهم زندگـی را تـرک کنم !

منم عشق سیاهمو سوت مزنم که خوابم ببره...

 

زمانه به من آموخت که نه دست دادن نشانه ی رفاقت و نه عاشق بودن ضامن ماندن است!!!

 

تصمیم دارم به کسی اعتماد نکنم

دلم به کسی ندم که بعدش زیر دست و پا له بشه

تنها یک برگ مانده بود …
درخت گفت : منتظرت میمانم !
برگ گفت : تا بهار خداحافظ 
!
بهار شد ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود …

من اگر نباشم دیگری جایم را پر میکند!
به همین سادگی.

 

این روزا مادرم خیلی نازم میکش اما من ... مامانی ببخش دست خودم نیست ...میگذره...!

 

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.

 



نوشته شده در تاریخ 1391/08/5 توسط حامد منیعی | نظرات ()
قالب وبلاگ